۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

سکانس آخر-آخرالزمان

شیطان خود را به درگاه خدا می رساند. ازدحام  بسیار زیادی است. با زحمت فرشته ای نزدیک به خدا را پیدا می کند.
شیطان: پیغامی دارم...
سرش را کنار گوش فرشته می برد
شیطان: به اطلاع برسانید که شما آدم پیدا کنید، من سجده می کنم.

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

کندوی بار چندم

نمی دونم باره چندمه اما بازم می خوام کندو رو ببینم.
این تنها راهیه که می تونم باهاش برگردم به اون دوران.به اون فضا، پیش اون آدما
شاکی هستی؟ بگرد یه راه دیگه پیدا کن،راه حل ارائه بده،انتقاد کورکورانه نکن.بی انصاف نباش.
از جام تکون نمی خورم.تظاهرات نمیام.رای هم نمی دم.
غر غر نکن.از جلو تلویزیون برو کنار، چراغارو هم خاموش کن...قهر نکن باز...نرو
«آق حسینی نوکرتم، خیلی آقایی، ژتونام تموم شده»

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

سیستم ویروسی شده

«سیستم من» مورد تهاجم گونه ای ویروس قرار گرفته و از روی ترس یا هر احساس خائنانه دیگر تمام پرونده های فوق سری اعلام شده(hidden) را جوری پنهان نموده انگار که از ابتدا وجود نداشتند.
در پرونده های فوق الذکر یک سری عکس بوده از خودم، خودم و خودم فقط. به خدا.
آن هم با محتوای کاملاً اخلاق مدارانه و دور از فتنه انگیزی که بر اساس یک خود مهم پنداری سطحی و لحظه ای فوق سری اعلام شده بودند.
متاسفانه این تهاجم بیگانه به قدری در «سیستم من» رسوخ کرده که عکسهای من و پرونده های امنیت ملی فرقی براش نمی کنند.
شخص دانایی به من توصیه کرد که در اینگونه موارد حافظه سیستم راformat باید کرد.

۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

بعد از فینال

چند ساعتی هست به شکل کملاً بی سابقه ای از ایرانی بودنم به شدت راضیم.
هرچند این احساس رضایت به سختی می توه دووم بیاره.
اما خوب علی الاجاله خوشحالم که ملیت هلندی ندارم یا هر کشور پیشرقته و متمدن دیگه ای که امکان داره یه زمانی مثل هلند به فینال برسه و یه دنیا رو سرش آوار بشه...و...

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

همسر آقای مکعب مستطیلی

یک آقای مکعب مستطیلی خیلی حجیم فکر می کرد من دارم درباره همسرش فکر محالی می کنم.
اما من مثل همیشه داشتم قدم می زدم و به اینکه چقدر پول می تونه منو از این حالت خارج کنه فکر می کردم، مثل همه.
پس فرار کردم از دستش.
آقای مکعب مستطیلی فکر می کرد می تونه منو بگیره و جوری نهی ار منکرم کنه که دیگه فکر محالی درباره همسر هیچ جنبنده ای نکنم.
خوشبختانه با توجه به تفاوتهای ابعادی من و ایشون، این فکر ایشون هم کاملاً محال بود.
با اینکه اون چند لحظه پیشش داشت در مورد فکر محال من فکر می کرد.ولی من در اون لحظه به فکر محال ایشون فکر نمی کردم.
داشتم به اینکه از دیه نقص عضو چقدر گیرم میاد فکرمی کردم.

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

کار و همت مضاعف

با انرژی و تمرکز بسیار زیاد،
که لازمه بگم در شرایط عادی اصلاً انگیزه و علاقه ای برای صرفش ندارم و کاملاً از من بعیده،
سخنرانی مفصلی داشتم در مورد اعتقاد شگفت انگیز همسایه مهربان و کنجکاومون، به دسترسی سریع و بدون سانسور به اطلاعات و اخبار در جامعه مدرن مدنی.
مثل همیشه به سختی و با فتنه های بسیار موفق شدم قانعش کنم وقتی می خواد بیاد بی خیال اعتقادش به اختیار و آزادی در پوشش فردی بشه و اون کفشهای پاشنه بلند و تق تقی اش رو پاش نکنه.

تابستان 89

تابستان گذشته در شرایط کاملاً شبهه ناکی!!! فهمیدم هر آفتابه 3 لیتر آب توش جا می گیره
اما این که چرا مشخصات آفتابه ها به طرز مشکوکی روشون نوشته نمی شه کاملاً منو به فکر فرو برد.
خوبیش این بود که در یک شرایط کاملاً بحرانی و به صورت کاملاً آزاد می شد به آفتابه ها فکر کرد و اینکه چرا مشخصاتشون به طرز مشکوکی روشون نوشته نمی شه